داستان عاقبت فوضولی

سلام باز هم با یک داستان پیش شما اومدم

یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود.

روزی روزگاری یه پسر فوضولی بود به نام شاهین.

شاهین قصه ی ما خیلی فوضول بود حتی برای اینکه بفهمه در دهن موشا چیه دهان اوناروباز می کرد. حتی برای اینکه بفهمه پوستراش چه مزه یه اونارو گاز می گرفت. حتی برایاینکه بفهمه فوتبال دستیاش سفته یا نرم اونارو گازمی گرفت. یه روز که شاهین داشت تویکوچه بازی می کرد یه صدا یی شنید کمک!کمک! شاهین دید دو نفر دارن یه نفرو باماشین می برن شاهین دنبال ماشین رفت تا بالاخره ماشین ایستاد اون دو نفر به گروگان می گفتند مایه تفنگ همه کاره داریم که می تونه هم طرف رو قوی کنه و هم ضعیف می کنه و اگه تو به حرف ما گوش نکنی ما تورا ضعیف و ریز می کنیم .

شاهین تا اینو شنید دنبال تفنگ رفت و آن را برداشت و به خودش شلیک کرد تا ببیند چی می شه .

یهو خیلی ضعیف و ریز شد !

او ناراحت و پشیمان از زیر در خارج شد و با ناراحتی گفت :(( کاش به اینجا نمی آمدم 

و به تفنگ دست نمی زدم .)) قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

/ 3 نظر / 36 بازدید
یک نویسنده بزرگ

[تعجب] سلااااااام بابا ای ول چ داستان باحال و بامزه ای بوت!!! بابا ای ول بابا باریکلا تو در آینده یه نویسنده بزرگ میشی دمت گرم! [دست][دست][دست]

ملیحه

آفرین! با اینکه سنت کمه اما خوب مینویسی! امیدوارم موفق باشی[لبخند]

علی

خیلی خوب بود! بازم داستاناتو بزار.